تبليغاتX
کابوس عشق - حکایت !!!!!!!!!!! چند تا حکایت از گلستان
حكايت
ملك زاده اي را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروي . باري پدر به كراهت و استحقار درو نظر مي كرد . پسر بفراست استيصار بجاي آورد و گفت : اي پدر ، كوتاه خردمند به كه نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية.
اقل جبال الارض طور و انه  
لاعظم عندالله قدرا و منزلا
آن شنيدى كه لاغرى دانا
گفت بار به ابلهى فربه
 
اسب تازى وگر ضعيف بود
 
همچنان از طويله خر به
 
پدر بخنديد و اركان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
 
عيب و هنرش نهفته باشد
 
هر پيسه گمان مبر نهالى
 
شايد كه پلنگ خفته باشد
 
شنيدم كه ملك را در آن قرب دشمني صعب روي نمود . چون لشكر از هردو طرف روي درهم آوردند اول كسي كه به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت :
آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري
كان كه جنگ آرد به خون خويش بازي مي كند
روز ميدان وان كه بگريزد به خون لشكري
اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني مردان كاري بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :
اى كه شخص منت حقير نمود
 
تا درشتى هنر نپندارى
 
اسب لاغر ميان ، به كار آيد
 
روز ميدان نه گاو پروارى
 
آورده اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندك . جماعتي آهنگ گريز كردند. پسر نعره زد و گفت : اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيكبار حمله آوردند . شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرتف و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام كشيد و گفت : محال است كه هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان بگيرند.
كس نيابد به زير سايه بوم
 
ور هماى از جهان شود معدوم
 
پدر را از اين حال آگهي دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالي بجواب بداد. پس هريكي را از اطراف بلاد حصه معين كرد تا فتنه و نزاع برخاست كه:ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.
نيم نانى گر خورد مرد خدا
 
بذل درويشان كند نيمى دگر
 
ملك اقلمى بگيرد پادشاه
 
همچنان در بند اقليمى دگر
 
* * * *
حكايت
طايفه ي دزدان عرب بر سر كوهي نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بلدان از مكايد ايشان مرعوب و لشكر سلطان مغلوب . بحكم آنكه ملاذي منيع از قله ي كوهي گرفته بودند و ملجاء و ماواي خود ساخته . مدبران ممالك آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همي كردند كه اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاري مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى
 
به نيروى مردى برآيد ز جاى
 
و گر همچنان روزگارى هلى
 
به گردونش از بيخ بر نگسلى
 
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
 
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
 
سخن بر اين مقرر شد كه يكي به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتي كه بر سر قومي رانده بودند و مقام خالي مانده ، تني چند مردان واقعه ديده ي جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهي كه دزدان باز آمدند سفر كرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند ، نخستين دشمني كه بر سر ايشان تاختن آوردد خواب بود . چندانكه پاسي از شب درگذشت ،
قرص خورشيد در سياهى شد
 
يونس اندر دهان ماهى شد
 
دلاورمردان از كمين بدر جستند و دست يكان بر كتف بستند و بامدادان به درگاه ملك حاضر آوردند . همه را به كشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن ميان جواني بود ميوه ي عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ي گلستان عذارش نودميده . يكي از وزرا پاي تخت ملك را بوسه داد و روي شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگاني برنخورده و از ريعان جواني تمتع نيافته . توقع به كرم و اخلاق خداونديست كه به بخشيدن خون او بربنده منت نهد .. ملك روي از اين سخن درهم كشيد و موافق راي بلندش نيامد و گفت :
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است
 
تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است
 
بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:
ابر اگر آب زندگى بارد
 
هرگز از شاخ بيد بر نخورى
 
با فرومايه روزگار مبر
 
كز نى بوريا شكر نخورى
 
وزير، سخن شاه را طوعا و كرها پسنديد و بر حسن راي ملك آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه دام ملكه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :
كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .
پسر نوح با بدان بنشست
 
خاندان نبوتش گم شد
 
سگ اصحاب كهف روزى چند
 
پى نيكان گرفت و مردم شد
 
گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم  .
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
 
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
 
ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد
 
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد
 
في الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربيت همگان پسنديده آمد . باري وزير از شمايل او در حضرات ملك شمه اي مي گفت كه تربيت عاقلان در او اثر كرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده . ملك را تبسم آمد و گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
 
گرچه با آدمى بزرگ شود
 
سالي دو برين برآمد. طايفه ي اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزيبر و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بي قياس برداشت و در مغازه ي دزدان بجاي پدر نشست و عاصي شد. ملك دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت :
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟
 
ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
 
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
 
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس 44
 
زمين شوره سنبل بر نياورد
 
در او تخم و عمل ضايع مگردان
 
نكويى با بدان كردن چنان است
 
كه بد كردن بجاى  نيكمردان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:55  توسط دانش آموزان کلاس سوم ریاضی  |